خواهر ییکی (میکی) موس رفته بود توی رختخوابش بخوابه. اول خواهر ییکی موس شام خورد. بعد رفت توی تختش خوابید!
همین که داشت می خوابید یهو صدای تلپ تولوپ شنید.
بعد بلند شد از خواب، دید که مادر و پدرش و داداشش یعنی ییکی موس دارن یه غذای خوشمزه می خورن.
بعد دهنش آب افتاد. دندوناشو تیز کرد برای خوردن اون شام.
اون شام خوشمزه منظورمه. بعد یه ذره فکر کرد بخورم یا نخورم.
به فکرش رسید فرداش مادر و پدرم شام که شد شاید این غذا رو بهم دادن برام نگه داشتن.
بعدش گرفت خوابید!
نوشته شده در ساعت 



