اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد...

خواهر ییکی (میکی) موس رفته بود توی رختخوابش بخوابه. اول خواهر ییکی موس شام خورد. بعد رفت توی تختش خوابید! همین که داشت می خوابید یهو صدای تلپ تولوپ شنید. بعد بلند شد از خواب، دید که مادر و پدرش و داداشش یعنی ییکی موس دارن یه غذای خوشمزه می خورن. بعد دهنش آب افتاد. دندوناشو تیز کرد برای خوردن اون شام. اون شام خوشمزه منظورمه. بعد یه ذره فکر کرد بخورم یا نخورم. به فکرش رسید فرداش مادر و پدرم شام که شد شاید این غذا رو بهم دادن برام نگه داشتن. بعدش گرفت خوابید!

 

 
گل رنگ و وارنگی

یه روزی یه گلی بود که خیلی چیزای رنگ و وارنگی دیده بود. اِنقدر چیزای رنگ و وارنگی دیده بود و بهشون خیلی فکر می کرد که پَر {گلبرگ} های اونم شده بود رنگ و وارنگ.

همه اونو صدا می کردن "رنگ و وارنگی"

 برای این یه جغد دانا به گُله گفت: دیگه با اونا حرف نزن که تو رو مسخره می کنن تا تنبیه بشن و تو رو دوست داشته باشن با این همه رنگ و وارنگی!

بعد دیگه همه اونو دوست دارن.