اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد...
بهترین اردوی متین

ما قرار بود به یه اردو بریم. این بهترین اردوی من بود. بعد اتوبوس راه افتاد و به اونجا رفتیم. اولش اشتباه کردیم که باید کجا بریم. چونکه داشتیم سربالایی می رفتیم. ولی بالاخره بهمون گفتن که باید بریم به سمت پایین. رسیدیم به اونجا. یه عالمه سایه چی [سایه بان] داشت. بعد همه زیراندازهای خود را می انداختند. من از همه شون زیراندازم بهتر بود. چونکه دوستم ایمان یه دونه پارچه رو دور زیر سفره ای بسته بود. نصفش هم پاره بود! همه خوراکی ها را همون موقع خوردم. بعد دوستم گفتش بیا بازی کنیم. گفتم: نه! بذار اول خوراکیهامونو بخوریم. خلاصه که خوردیم، رفتیم بازی ِ بالا بلندی، دختر هندی ( دختر هندی رو از دوستای مهدکودکم یاد گرفتم). که بازی مون تموم شد من رفتم ناهارمو خوردم. بعد آرین که دوستِ من بود به علی طه گفتش بیا بریم خانوما دارن فوتبال بازی می کنن. بعد علی طه رفت. منم ناهارمو تا نصفه خوردم و رفتم. بعد دلم درد گرفت. چون نصف ناهارمو خورده بودم. بعد رفتم همه ناهارمو خوردم. بعد رفتیم چند دقیقه دیگه بازی کردیم. الوته [البته] مثلا ما می خواستیم به خانوم بگیم یکی از دوستامونو که اذیت کرده بود، یه دبستانیه نمی ذاشت. آخرش مجبور شدیم از اونجایی که آهن زده بودن که از اونجا نریم، بگیم! ولی ما قبل از اینکار یه چوب ورداشته بودیم. من و امیرحسین کیفای خانوما رو جابجا می کردیم. قایم می شدیم، بعد یواشکی کیفای خانومامونو می دادیم جلو! بعد پیش دبستانیها همه رفتن فوتبال. یکی از دوستامون توپ دبستانیها رو دزدید (یعنی یواشکی برداشت). آخه اونا دو تا توپ داشتن. یکی بسکتبال یکی فوتبال. ولی من و علی طه و بقیه دوستامون که داشتیم می رفتیم، دیدیم دبستانیها جامونو گرفتن. بعد دوستم امیرحسین گفتش که بیا اینجا آبه! بعد رفتم توی یه چاهی رو نگاه کردم. آره! آب بود! اون آب از زیر ِ زمین بود. می رفت زیر ِ زمین بعد می رسید به دستشویی. بعد ما چند دقیقه دیگه استراحت کردیم. همه وسایلمونو برداشتیم. اول عکس انداختیم. بعد رفتیم. اولش که داشتیم می رفتیم والا [بالا] من با اون کیف بزرگم خیلی خسته شدم. بعد رفتیم مدرسه. من و دوستم نوید می گفتیم: عمراً مامان من بیاد! عمراً مامان من بیاد! ولی من می گفتم به نوید: شاید مامانای ما اون ته باشن. بعد مامانامون اومد.

اون روز به من خیلی خوش گذشت.