اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد...
گل رنگ و وارنگی

یه روزی یه گلی بود که خیلی چیزای رنگ و وارنگی دیده بود. اِنقدر چیزای رنگ و وارنگی دیده بود و بهشون خیلی فکر می کرد که پَر {گلبرگ} های اونم شده بود رنگ و وارنگ.

همه اونو صدا می کردن "رنگ و وارنگی"

 برای این یه جغد دانا به گُله گفت: دیگه با اونا حرف نزن که تو رو مسخره می کنن تا تنبیه بشن و تو رو دوست داشته باشن با این همه رنگ و وارنگی!

بعد دیگه همه اونو دوست دارن.