گل رنگ و وارنگی
یه روزی یه گلی بود که خیلی چیزای رنگ و وارنگی دیده بود. اِنقدر چیزای رنگ و وارنگی دیده بود و بهشون خیلی فکر می کرد که پَر {گلبرگ} های اونم شده بود رنگ و وارنگ.
همه اونو صدا می کردن "رنگ و وارنگی" 
برای این یه جغد دانا به گُله گفت: دیگه با اونا حرف نزن که تو رو مسخره می کنن تا تنبیه بشن و تو رو دوست داشته باشن با این همه رنگ و وارنگی!
بعد دیگه همه اونو دوست دارن.
نوشته شده در ساعت
