یه روزی یه گلی بود که خیلی چیزای رنگ و وارنگی دیده بود. اِنقدر چیزای رنگ و وارنگی دیده بود و بهشون خیلی فکر می کرد که پَر {گلبرگ} های اونم شده بود رنگ و وارنگ.
همه اونو صدا می کردن "رنگ و وارنگی" 
برای این یه جغد دانا به گُله گفت: دیگه با اونا حرف نزن که تو رو مسخره می کنن تا تنبیه بشن و تو رو دوست داشته باشن با این همه رنگ و وارنگی!
بعد دیگه همه اونو دوست دارن.
نوشته شده در ساعت .jpg)
همه خوراکی ها را همون موقع خوردم.
بعد دوستم گفتش بیا بازی کنیم. گفتم: نه! بذار اول خوراکیهامونو بخوریم. خلاصه که خوردیم، رفتیم بازی ِ بالا بلندی، دختر هندی
( دختر هندی رو از دوستای مهدکودکم یاد گرفتم
. چون نصف ناهارمو خورده بودم. بعد رفتم همه ناهارمو خوردم
. آخرش مجبور شدیم از اونجایی که آهن زده بودن که از اونجا نریم، بگیم
. قایم می شدیم، بعد یواشکی کیفای خانومامونو می دادیم جلو
(یعنی یواشکی برداشت
). آخه اونا دو تا توپ داشتن. یکی بسکتبال یکی فوتبال. ولی من و علی طه و بقیه دوستامون که داشتیم می رفتیم، دیدیم دبستانیها جامونو گرفتن
. بعد دوستم امیرحسین گفتش که بیا اینجا آبه! بعد رفتم توی یه چاهی رو نگاه کردم. آره! آب بود
. بعد رفتیم مدرسه. من و دوستم نوید می گفتیم: عمراً مامان من بیاد! عمراً مامان من بیاد! ولی من می گفتم به نوید: شاید مامانای ما اون ته باشن. بعد مامانامون اومد.
